حكيم ابوالقاسم فردوسى

201

شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)

همه سيستان پيش باز آمدند * برنج و به درد و گداز آمدند چو تابوت را ديد دستان سام * فرود آمد از اسپ زرّين ستام تهمتن پياده همى رفت پيش * دريده همه جامه دل كرده ريش گشادند گردان سراسر كمر * همه پيش تابوت بر خاك سر همى گفت زال اينت كارى شگفت * كه سهراب گرز گران بر گرفت نشانى شد اندر ميان مهان * نزايد چنو مادر اندر جهان همى گفت و مژگان پر از آب كرد * زبان پر ز گفتار سهراب كرد چو آمد تهمتن به ايوان خويش * خروشيد و تابوت بنهاد پيش ازو ميخ بركند و بگشاد سر * كفن زو جدا كرد پيش پدر تنش را بدان نامداران نمود * تو گفتى كه از چرخ بر خاست دود مهان جهان جامه كردند چاك * به ابر اندر آمد سر گرد و خاك همه كاخ تابوت بد سر بسر * غنوده بصندوق در شير نر تو گفتى كه سام است با يال و سفت * غمى شد ز جنگ اندر آمد بخفت بپوشيد بازش بديباى زرد * سر تنگ تابوت را سخت كرد همى گفت اگر دخمه زرّين كنم * ز مشك سيه گردش آگين كنم چو من رفته باشم نماند بجاى * و گرنه مرا خود جزين نيست راى يكى دخمه كردش ز سم ّ ستور * جهانى ز زارى همى گشت كور چنين گفت بهرام نيكو سخن * كه با مردگان آشنايى مكن نه ايدر همى ماند خواهى دراز * بسيچيده باش و درنگى مساز به تو داد يك روز نوبت پدر * سزد گر ترا نوبت آيد بسر چنين است و رازش نيامد پديد * نيابى بخيره چه جويى كليد در بسته را كس نداند گشاد * بدين رنج عمر تو گردد بباد يكى داستانست پر آب چشم * دل نازك از رستم آيد بخشم برين داستان من سخن ساختم * به كار سياوش پرداختم داستان سياوش كنون اى سخن گوى بيدار مغز * يكى داستانى بيآراى نغز سخن چون برابر شود با خرد * روان سراينده رامش برد كسى را كه انديشه ناخوش بود * بدان ناخوشى راى او گش بود همى خويشتن را چليپا كند * بپيش خردمند رسوا كند و ليكن نبيند كس آهوى خويش * ترا روشن آيد همه خوى خويش اگر داد بايد كه ماند بجاى * بيآراى ازين پس بدانا نماى چو دانا پسندد پسنديده گشت * بجوى تو در آب چون ديده گشت ز گفتار دهقان كنون داستان * تو برخوان و برگوى با راستان كهن گشته اين داستانها ز من * همى نو شود بر سر انجمن اگر زندگانى بود دير ياز * برين وين خرّم بمانم دراز